Monday, January 02, 2006

جستجو


در ازدحام سرها و اندیشه ها
در انبوه باید ها و نباید ها
در هجوم ایسم های دست و پا گیر دلخراش
در احتضاری که حقیقت از تنهایی گریه می کند و
آدمها عاجز از فهمیدن، واقعیت را نشخوار می کنند
من در ابتذال زنده بودن ، زندگی را می جویم
زندگی همان حس غریبی است که
مهاجری چون مرا تا مرز آشنایی پیش می برد

3 Comments:

At Tuesday, January 03, 2006, Anonymous Anonymous said...

ف-ق:سحر جان سلامی دوباره.شعرت را که خواندم هوس کردم بر اساس وزن شعرت شعری بگم!امیدوارم در آینده دزد نشم جون در کشورما از کبی رایت که خبری نیست .
(در انزوای دردها و تردیدها
دربلوغ خنده ها وشادیها
درشروع فصل چینش میوه های آن همه تلاش درافتخاری که زن ازبیداری هلهله کندو
مردهاعاجزازفهمیدن خوابراتجربه میکنند
من در بیان برنده بودن زن بودن را فریاد میزنم
زن همان موجود عظیمی است که
زنی مثل من را تامرز قدرت بیش می برد

 
At Tuesday, January 03, 2006, Blogger Sahar said...

چه شعر قشنگی
و فکر می کنم در مرز قدرت نیستی وارد محدوده آن شدی و خودت بازی های حاکم بر روابط قدرت را خلق می کنی

 
At Tuesday, January 03, 2006, Blogger Ardeshir Dolat said...

سحر جان اتفاقي به وبلاگت برخورد كردم. من به شما لينك دادم و اميدوارم كه در اينده بتوانيم با هم
همكاري كنيم براي تو آرزوي موفقيت دارم.

اردشير

 

Post a Comment

<< Home