Monday, May 07, 2007

بی آرزو

می خواست با صدای موسیقی خستگی در کند. اما صدای بلند گو ها در نمی آید . به صدای بلندی احتیاج داشت که بر جانش بنشیند. بعضی وقتها این جوری می شد. فقط موسیقی می خواست. از آلبوم های مختلف قطعاتی را دوست داشت گوش می کرد. حالا قطعه ای بی کلام او را در رویایی شیشه ای به گیر انداخته بود. خود را در ساحل دریایی می دید در حالی که دستهایش را باز کرده است و به آسمان نگاه می کند . انگار که بخواهد به صورت خدا زل بزند. انگار که خدا بخواهد او را مثل یک شی بی وزن بالا ببرد. احساس می کرد نور با تنش می رقصد. احساس می کرد در برابر دریایی که نه آبی است و نه سیاه زانو زده است. دستهایش را گشوده است ، سرش را پایین انداخته و اجازه داده است تا نور با تن او آرام برقصد. احساس می کرد سبک و سبک تر می شود. احساس می کرد که هیچ چیز نمی تواند او را بر روی زمین نگه دارد. احساس می کرد هیچ چیز نمی تواند جای این جاذبه قدرتمند را بگیرد .. جاذبه ای که او را به سوی آسمان می کشید. به این لحظات که می رسید به گریه می افتاد و تازه می فهمید که واقعاً زانو زده است. گریه او به هق هق همراه می شد. نمی دانست برای چه گریه می کند فقط می دانست که آدمها برای چیزهایی گریه می کنند که آنها را می خواهند اما آنها را ندارند. درد او این بود که آرزویی برای طلب کردن نداشت

3 Comments:

At Tuesday, May 08, 2007, Anonymous Sasan said...

It was very beautiful. I can say no more but it feels like a dedicated monk who is having a silky dream . By the way, I've always believed in no expectation (or desire), no suffering. You’ve proved that it might be not quite right. I liked the logic behind it.

 
At Wednesday, May 16, 2007, Anonymous جهانشاهلو said...

سلام خانم دکتر من با اجازه شما در وبلاگم به شمالینک دادم
موفق باشید

 
At Friday, May 18, 2007, Anonymous Anonymous said...

خانه ای داشتم خانه ارزوهایم صبح هنگام وقتی چشم گشودم خانه ام را در آب دیدم خانه ام می رفت و من گریان رفتنش را نظاره می کردم رفتن خانه ارزوهایم را و آرزویم این است که خانه ام بر گردد پس هر آنکس که گریه میکند چون آرزویی ندارد در واقع
ارزویش داشتن ارزوهایش است
sayedali1364@yahoo.com

 

Post a Comment

<< Home