Saturday, March 17, 2007

محبوبه و شادی


این روزها حال نوشتن ندارم. به غیر از خستگی چند روز اخیر که در سفر بودم و دسترسی به اینرنت نداشتم، بیشتر بد حالی ام که به کسی نگفتم به خاطر محبوبه و شادی بود که هنوز در زندان هستند. واقعیت اینکه محبوبه یکی از بهترین دوستانی است که داشتم. بار اولی که دستگیر شد در جلوی دانشگاه ، یک سال و چند ماهی بود که برای ادامه تحصیل از ایران دور بودم و به خاطر فشار درس ها نمی توانستم برگردم. محبوبه که زندانی شد غصه دار شدم و بیمار اما به کسی نگفتم که به خاطر دستگیری یکی از بهترین دوستانم آنقدر دلم گرفته که حتی حوصله خودم را هم ندارم. وقتی ایران نباشی برات مهم می شه که به قولی تصویر فرنگی ها رو از کشورت تعدیل کنی چون رسانه های خارجی به اندازه کافی تصویر سیاه ازش می سازن. وقتی برگشتم محبوبه گفت که تو زندان اذیت شده ولی روی هم رفته بهش کمک کرده برای اینکه دیگه از چیزی نمی ترسه، برای اینکه فقط و فقط می خواد برای زنان ایران فعالیت کنه. گفت که شادی بهش خیلی کمک کرده. تو روزهای سخت باهاش بوده. اونجا بود که فهمیدم دیگه بهترین دوستش نیستم بلکه شادی صدراست کسی که محبوبه خیلی بهش اعتماد پیدا کرده بود. باید صادقانه بگم که به شادی حسودی ام شد. من و شادی هر دو تقریبا یک سن و سالی داریم. هر دو حقوق خواندیم و هر دو روزنامه نگار بودیم . شادی بشتر در حوزه مطبوعات بود و من بعد از روزنامه نگاری به حوزه سازمان های غیر دولتی وارد شدم. حالا شادی دوست عزیز مرا به خودش اختصاص داده بود. چقدر دلم برای شادی تنگ شده . من همیشه شادی رو تحسین کردم.به نظرم شادی روی اهدافش که تماما مربوط به زنان و بیشتر حل مسائل حقوقی آنها می شد، متمرکز بود و خیلی برای دستیابی به آنها تلاش می کرد. انصافا خیلی هم باهوش و خلاق بود . یادم افتاد که همیشه به محبوبه می گفتم که خلاقیت داره ، که من از دویدن ستارها تو چشم های براقش وقتی فکر تازه ای به ذهنش می رسید، لذت می بردم. چقدر بهش می گفتم که بنویسه. از ایده های نابی که تو ذهنش می رقصن ، از تجربه هاش... محبوبه زنی بود که بحران های زندگی رو تجربه کرده بود و با شجاعت تصمیم گرفته بود که خودش باشه. بعضی ها محبوبه رو سرزنش می کردن که تغییر مسیر داده اما من بهش می بالیدم برای اینکه همه چیز رو تجربه کرده تا راه خودشو پیدا کنه. روح اون واسه اوج گرفتن تشنه بود واسه همین از صمیم قلب تحسینش می کردم. وای چقدر خنده اشو دوست داشتم. آخ محبوبه الان که اینها رو می نویسم یاد سفر هامون می افتم. یادمه وقتی برگشتم به من بارها گفتی که مرکز کارورزی سازمان های غیر دولتی که تو مدیر عاملش بودی و من یکی از اعضای هیات مدیره اش مال منهم است و باید براش وقت بذارم. چند وقتی هر روز می رفتم اونجا اما تو و شادی همه وقتتونو می ذاشتین برای فعالیت های اکتیویستی زنان. تو به من می گفتی همه نباید وسط جهبه جنگ باشن و بهتره من روی طرح ها کار کنم و وقت بذارم تا کارهای اکتیویستی و من کیف می کردم از اینکه نگاه استراتژیک داری... نمی دونم چی شده که ازت دور شدم. یادته رفتیم افغانستان . عصبانی بودی . به من هم پریدی. خوب من تو رو می شناختم اینکه بعضی وقتها بد قلق می شی اما چیزی واقعا ته دلت نیست. شاید من هم خسته بودم. دلم شکست. وقتی برگشتیم دیگه به سازمانی که مال من هم بود نرقتم تا اینکه چنر روز پیش دادگاه انقلاب پلمبش کرد. دلم می گیره وقتی یادم می افته چقدر تو و شادی برای اونجا زحمت کشیدید. خدای من چقدر زنهای بی پناه می اومدن برای مشاوره رایگان تو دفتر شادی ، تو چه طرح های خوبی رو اونجا دنبال کردی. یاد مریم دختر گلت می افتم. عجب شایسته است. با درایت و آرامش می تونه سختی ها رو پشت سر بذاره. مریم رو دوست دارم مثل سمانه خواهرم. یاد دختر کوچک ترت مهیا می افتم که قبل از اینکه من و تو با هم دوست بشیم با اون آشنا شدم.دختر بچه خوشگلی بود که با مامانش به دفتر آقای نمازی اومده بود. دعوتش کردم تا با هم با کامپیوتر نقاشی بکشیم. محبوبه نمی دونی بعضی وقت ها مثل امشب خیلی احساس ضعف می کنم. از اینکه نمی تونم چیزی رو تغییر بدم. مریم گفت دوشنبه آزادت می کنن . باید عید اینجا باشی . دلم روشنه که زودی می آی خسته اما پر امید

5 Comments:

At Sunday, March 18, 2007, Anonymous Sasan said...

Sorry to hear that. It is indeed a hard time both for them and those who really cares for them. I wish year 1386 brings happiness, tolerance, success and prosperity to the society as a whole.

 
At Sunday, March 18, 2007, Anonymous Anonymous said...

سحر جان چقدر صادقانه و زیبا نوشتی،احساست را درک میکنم و در این لحظاتت من رو هم با خودت همراه بدون سحر خوب.امیدوارم که دوستان هر چه زودتر آزاد بشند و باز هم بتونید در کناره هم از تمام آنچه که در یک روابط دوستی خوب پیش میآد و دوستی ها را محکمتر و عمیقتر میکنه برخوردار باشید. من هم از داشتن دوستی با تو هر چند از راه دور به خودم میبالم. قربونت سپیده

 
At Monday, March 19, 2007, Anonymous حاجی کنزینگتون said...

دوری دوست الهام بخش خیلی سخته. امیدوارم همه زندانیهای راه آزادی زودتر رها بشن و به آرزو شون برسن. سال نو پیشاپیش مبارک

 
At Tuesday, March 20, 2007, Anonymous سپید لحظه ها said...

سحر جان چشم و دلت روشن و شاد از آزادی شادی و محبوبه عزیز.
سپیده

 
At Tuesday, March 20, 2007, Anonymous Anonymous said...

Take care Saharita!

Slavica

 

Post a Comment

<< Home