Monday, October 20, 2008


خموش باش ، نه حرفی بگو و نه بشنو
که زهر می چکد از هر لبی به جای کلام

فرزانه خواجه نیا یکی از چهره های ادبی معاصر تاجیکستان است که من او را از زبان خواهرش مطلوبه جان می شناسم. در تاجیکستان هم مانند افغانستان همه جان هستند. مطلوبه استاد ادبیات دانشگاه خجند است و کتاب در مورد فروغ فرخزاد دارد. وقتی اولین بار مطلوبه جان با آن صدای آرام شعر فرزانه را خواند آنقدر به دلم نشست که خیلی زود کتابش را تهیه کردم. حالا کتاب فرزانه به زبان انگلیسی منتشر شده است و او در انگلستان تور شعر خوانی دارد. من از این بابت خوشحالم. این قطعه ای است که من از او بسیار دوست دارم
از قالبم برآیم و خواهم که جان شوم
وارسته تر ز قافله ی لولیان شوم
خورشید ، خامش است بدان سرخی زبان
من حرف او بگویم و او را زبان شوم
آییینه ام که بین تو و تو نشسته ام
بگذار تا همیشه چنین ترجمان شوم

1 Comments:

At Wednesday, October 22, 2008, Anonymous Amir said...

باز هم دیشب و بالشتم را محکم بغل کرده بودم، نمی‏دانم معنای روانشناسانه‏اش چیست؟ تنهایی بیمارگونه یا وفاداری تحسین برانگیز.

 

Post a Comment

<< Home