Tuesday, June 17, 2008

خنده وهم

تصویر بی انتهای سبزی
که به وسعت ذهن است
در ادراک من دوره می شود


نیمکت تنهایی
که در تضاد رنگ خویش سوگوار است
حجم خسته مرا در خود فرو می بلعد

دست هایم هوا را می تکاند
مشت می کند و در خستگی مفرط رها می کند

چه حجمی
فرو مانده در خرابه مرموزی که تداعی خویش است

منِ از نگاه غریبه همنامان
به سردی رخوت پناه می برم
من تنهایی را می بلعم
اما تنهایی ،هم خانه من، ایثار را نمی فهمد
و مرا در پایانی زرد
خوراک پست عنکبوت های وهم می کند

وهم می خندد
من می ترسم

1 Comments:

At Friday, June 20, 2008, Anonymous سهراب said...

سحر عزیز
استاد به تصویر کشیدن احساسات قشنگت هستی

 

Post a Comment

<< Home