Wednesday, August 15, 2007

نگران نباش ! همه چیز به زیبایی همیشه است

دیشب خواب عجیبی دیدم. در اتاقی بودم با پنجره های بزرگ شبیه به جایی که الان هستم. قرار بود نیروهای شر مرا تسخیر کنند. خواهر و برادرم هم بودند. می خواستم در اتاق را قفل کنم اما دستانم یاری نمی کرد. زودتر از من خواهر و برادرم از ینجره به فضای سبز بیرون پناه برده بودند . من مانده بودم با یک دنیا ترس از آدم های شیطان و نگرانی برای پیدا کردن قرآن کوچکی که در سفر ها با خودم می برم. حس کردم که مانع سختی پشت در اتاق گذاشته شده است. خدا را شکر کردم که به سادگی معجره می کند. وقتی به بیرون از اتاق دویدم خواهرم که جوان تر است بهانه گرفت. برادرم به اندازه یک لحظه ایستاد تا پاسخ بهانه او را بدهد اما یک لحظه غفلت کافی بود تا به دام آن ها بیافتد. به خاطر دارم دست خواهرم که احساس گناه می کرد را گرفتم و دویدم. باید پناهی پیدا می کردم . باید برادرم را نجات می دادم. می دویدم و حتی از نگاه کردن به عقب می ترسیدم. در آن همهمه مرد جوان و ساده ای را دیدم که گلدان های زیادی داشت و با مهربانی برگ های سبز آنها را نوازش می کرد. در خانه مرد جوان باز بود. ما به داخل حیاط خانه دویدیم. مرد ما را دنبال کرد. در داخل حیاط یک تخت چوبی بود با چند زن که چادر رنگی گل دار به سر داشتند و چند مرد که آرام نشسته بودند. یکی از زن ها همسر مرد جوان بود. آنها از ما ترسیده بودند. می خواستم که به آنها بگویم من و خواهرم دختر فراری نیستیم. می خواستم بگویم ما لباس و غذا نمی خواهیم . می خواستم بگویم نیرویی اهریمنی می خواهد که ایمان ما را به تاراج برد. می خواستم بگویم برادر جوان من زندانی است. می خواستم آنها را به قرآن کوچکم قسم بخورم که باورم کنند اما به یاد آوردم قرآنم را در آن اتاق کذایی جا گذاشته ام. از طرفی گره زبانم باز نمی شد و عقده اشک مجال صحبت نمی داد. یاد دعای موسی در قرآن افتادم که خدایا به من زبان رسا و سعه صدر بده که صدای ساعت بیدارم کرد. صبح با رخوت خوابی که به پایان نرسید آماده بیرون رفتم شدم. بیرون باران تندی می آمد اما من به یاد باغبان خوابم فقط سبزی خیس درختان را دیدم. در ترن پیرزنی با کت و دامن سفید کنارم نشست و بوی پاکیزگی اش چادر سفید زن جوان باغبان را در ذهنم نقاشی کرد. به چشم های پیرزن نگاه کردم. آبی شفاف بودن غباری از کهنسالی . پیرزن به من نگاه کرد و هم زمان به هم لبخند زدیم. لبخند من از سر احترام بود و لبخند او برای دلگرمی به من. انگار که بخواهد بگوید نگران نباش . همه چیز به زیبایی همیشه است. حالا در دیوانگی لندن که شهر بزرگ و شلوغی است م به معجزه فکر می کنم. احساس خوبی دارم که هم با شوق هم با حزن همراه است. خدا را شکر می کنم که هنوز می توانم خواب ببینم

6 Comments:

At Wednesday, August 15, 2007, Anonymous mehdi said...

خدا جهان رو بر پايه خوبي وراستي آفريده ،اساس پيشرفت اون در دراز مدت فقط خوبيه و دوستي وخير .
و اونايي كه تو اين مسير حركت ميكنن خيلي زود به حالت پايداريي ميرسندكه ستونهاشو عشق و دوستي تشكيل داده ولي اين پايداري گاهي اوقات ميتونه از نظر مادي تغيير كنه ولي هيچ چاره اي نداره جز بازگشت به مسير اصليش
پس نگران نباش ،
همه چيز به زيبايي هميشه است

 
At Thursday, August 16, 2007, Blogger Sahar Maranlou said...

Mehdi jan

In yek neveshte samimi va sadeghane bood ke dele man ba khandanesh gharm ghereft,

 
At Thursday, August 16, 2007, Anonymous فریده قاسمی said...

salam Sahar khnom
ba ghalam va negareshe zibaton ma ro be lahze lahze khabeton keshondin....kheili vaghte khedmat naresidam tamame postaye nakhonde ro yeja khondam ! AMRI bashe dar KHEDMATIM.

 
At Saturday, August 18, 2007, Anonymous Anonymous said...

kheili ozr mikham bebakhshid ke ino migam khanoome maranlou lotfan shabha kami ghaza kamtar bokhorid ta az in khabhaye ashofte nabinid
vaghte maro ham talaf nakonid
ma che gonahi kardim ke bayad...

 
At Sunday, August 19, 2007, Anonymous جهانشاهلو said...

سلام
این خواب شما حکایت از دل پاک شما دارد

 
At Friday, December 28, 2007, Anonymous سهراب said...

نگران نباش
دنیا مثل همیشه اس
حتی بهتر
آینده خوب رو پیشونیت حک شده
به سمتش حرکت کن
ما یه خانواده ایم
نگران نباش

 

Post a Comment

<< Home