Friday, September 29, 2006

مرگ

کنار برج های خرقان که عمرشان به دوران سلجوقی بر می گردد، در توابع همدان، قبرستان ساده روستائیان به هر بازدید کننده ای اخم می کرد. وقتی از نزدیک به قبرهای متفاوت آنها نگاه می کردم، سوراخ های بزرگ کنار قبرهای قدیمی دلم را لرزاند. سوراخ ها را موشهای بزرگ صحرا برای جویدن استخوانهای از دنبا دست شسته گان ایجاد کرده بودند. به سمانه گفتم ترجیح می دهم بعد از مردن سوزانده شوم گفت وقتی که بمیری دیگر حسی نداری ، چه فرقی می کند ...بگذار حداقل موش ها به یک نوایی برسند. از آن به بعد یعنی پس از دیدن قبرستانی با قبرهایی که موشها به آن نفوذ کرده اند بیشتر به مرگ فکر می کنم. اخیرا یک مقاله از فرناندو سوتر با عنوان اینکه بیایید از مرگ آغاز کنیم، خواندم. گفته بود که فلسفه با سئوالاتی در باره مرگ شکل گرفته است. راست هم گفته به نظرم سئوالات خیام سئوالاتی است که ما همیشه از خود پرسده ایم. خیلی از فلاسفه در باره مرگ نوشته اند. البته وقتی مقاله سوتر را می خواندم یاد جمله ای از اسپنوزا افتادم که نوشته بود یک انسان آزاد کمتر از هر چیز به مرگ فکر می کند و مکاشفه او بیشتر در زندگی است تا مرگ، البته به نظر من یک انسان آزاد باید مساله مرگ را حتی در مکاشفه زندگی خود حل کند

3 Comments:

At Saturday, September 30, 2006, Anonymous سپیده said...

سحر عزیز مرسی که سر زدی و ممنون از کامنت.مطلبم هنوز کامل نیست ولی این آخر هفته حتمن کاملش میکنم.نظرت من را به فکر انداخت و بعد از کامل کردن سعی میکنم با ویکی پیدیا تماس برقرار کنم.حقیقت برای مطلب خیلی هم زحمت کشیدم و آدم دوست داره این چنین مطلب که حالت آگاهی رسانی داره مورد استفاده هم قرار بگیره و افراد بیشتری از نکته های علمی ذکر شده در آن با خبر بشن.مرسی از همفکریت.بهم برای ادامه در جمع آوری ونوشتن اینطور مطالب دلگرمی دادی.
گذارش جالب افغانستان را خواندم.در آلمان خیلی از خوانواده های افغان را با دادن پول ناچیزی به انها بدون در نظر گرفتن وضعیت ناآرام آنجا دپورد میکنند و تلاشهای مددکاران اجتماعی هم چندان به جای نرسیده.
نوشته این پستت هم جالب بود.میدونی من هر وقت که در زندگیم خوشبختترم و احساس موفقیت میکنم از مرگ ترسی ندارم ولی وقتی که مشکلات زیاد دارم و احساس بدبختی میکنم از اینکه مرگ حالا به سراغم بیاد بیشتر میترسم.انگار که هدفها و یا آرزوهای ناکام مونده باشه که دوست نداشته باشم بدون اینکه مزه شون را چشیده باشم از این دنیا برم. در همچه قبرستانی من هم دوست ندارم دفن بشم.حیوان دوستیم در اینجا مرزش تموم میشه:))ت

 
At Saturday, September 30, 2006, Anonymous Sasan said...

I guess man kind starts thinking about death from the day one they appeared on the planet. The fear of death could be counted as one of the reasons that made them to take a shelter in caves, to light fire, to stay together and to fight. Who knows but maybe love was a gift that has been given to man kind in order to forget about annihilation, even for a short period of time. Think about love, any kind that keeps you going (art, commodity, human…) not death. You know, love may not happen but death most probably will.

 
At Sunday, October 15, 2006, Anonymous لحظه ها said...

سحر جان سلام امیدوارم که شاد و سر حال باشی.قسمت دوم مطلب ترانس سکسوال را در ادامه آن درج کردم.

سپیده

 

Post a Comment

<< Home